تاريخ : يکشنبه 28 تير 1394 | 20:17 | نویسنده : مامانی

 

 

کوچولوی نازم . روزا سریع میگذرن . تو بزرگ میشی و من به سوی پیر شدن روانم. 

ماه رمضان تمام شد. و عید فطر رسید . طبق معمول هوره بودیم . سد رفتیم شنا کردیم و باغ رفتیم و اب بازی کردی و کلا ب خوش گذرونی... اما عکس نگرفتم . 

تازه عمو پژمانم بود و از سربازی اومده بود مرخصی. تو هم کلی واسش ذوق کردی و هر جایی ک میرفتیم تو با ماشین عمو پژمان میخاستی بیای. تازه یه بارم ک عمو میخاست بره ددر تو هم پیله کردی و باهاش رفتی. کلی هم عمو لطف کردو واست خرید کرده بود.

صبح عید هم ک غلدریت گل کرده بود و با عمو پژمان زورازمایی میکردی قهقهه 

حیف بود ازش عکس نگیرم...

 

میدونی ک عسلم بازم مثل همیشه عاشقتم یه دونه ی من.....

 

 

 



تاريخ : جمعه 12 تير 1394 | 21:03 | نویسنده : مامانی

سلام عشق من . نفس من . زندگی من..............

این اخر هفته رو رفتیم هوره دوباره ولی بهت خیلی خوش گذشت . پنجشنبه رو ک حسابی با هستی جون  امیر رضای گل بازی کردی و جمعه هم با پسر عمو فرید و دختر عمو فرنوش و عمه ایدا اینا رفتیم کنار رودخونه واسه اب بازی...

اول رفتیم باغ بابا بزرگ و همین ک نزدیک شدیم تو پاچه هاتو زدی بالا واسه اب بازی اما سکومونو گرفته بودن از قبل . ماهم تو ذوقشون نزدیم و رفتیم این یکی باغ ک مال باباجونه . اول مراسم قوری بازی برگذار شد . حسابی با فرنوش جون اب پاشیدین بهم ... خیلی خوش گذشت بهت و اون خنده های از ته دلت دنیا میارزید....

اب بازی

 

رودخونه

 

بعدشم رفتیم زیر پل و با بابایی و عمو فرید و پیمان حسابی خیس شدید و شنا کردید . تو هم یه چوب گرفتی دستت و یعنی ماهی میگیری....بعدم کلی ماشین شستی مثلا با قوری البته....

زیر پل هوره

 

فرشته کوچولوی من . یکی یه دونم . برات همیشه دل و شاد و لب خندون ارزو دارم . بوووووووووووس



تاريخ : سه شنبه 9 تير 1394 | 12:11 | نویسنده : مامانی

یه مدتیه زندگیا خیلی بد شده... مامان و بابا ها سرشون تو گوشی ... دیدو باز دیدا با وایبر و واتساب و...مهمونی رفتنا با وای فای و سر تو گوشی... 

خلاصه ما ایرانیا نشون دادیم ک استفاده ی صحیح از امکاناتو بلد نیستیم و شور همه چیو بالا میاریم... اصلا زیاده روی میکنیم... اونقد ک بچه ها هم اینطور اموخته شد ک بجای بازی و بدو بدو و تخلیه انرژی همش بشینن رو مبل و با گوشی و تبلت بازی کنن . همونجا ک نشستن کارتونشونم ببینن یه باره دیگه ... تو رختخوابم تا لحظه ای پلکاشون بیوفته روهم وتبلت از دستشون ول بشه ادامه میدن... 

روی سخنم تا اینجا با ماها بود...با پدر مادرایی ک داریم فراموش میکنیم اخر هفته ها یه اش بپزیم بریم پارک محلمون و فامیل و جمع کنیم و گل بگیمو گل بشنویم ... با خودمون ک یادمون رفته این دور همیا چ کیفی داشت و اینقد بازی میکردیم تا یه گوشه رو زیرانداز غرق خواب بشیم... که یادمون رفته چقد خاله بازی کردیم و چقد ماشین بازی کردیم . چقد تو ماشین خاموش نشستیم پشت فرمون و ساعت ها بوق زدیم و دنده دادیم و تو ذهنمون پلیس شدیم و دزدارو تعقیب کردیم . چقد با بابامون پشت بالش و مبل قایم شدیم و کیو کیو ... بهم شلیک کردیمو بلند بلند خندیدیم . ... ولی بچه ها مون ....

بگذریم   ... 

خونه ی ما هم از تکنولوژی بی نصیب نیست... دیروز واست یه تبلت خریدیم . وای ک چقد ذوق کردی ... هیچ وقت نشد ک بگی تبلت میخای یا فلانی داره من ندارم ... خدارو هزار مرتبه شکر ک اصلا ازین اخلاقای بد نداری پسر قشنگم. ولی منو بابایی دیدیم انگار خوبه ک تو هم داشته باشی و یه وقتایی سر گرم بشی... برات خریدیم و وای ک چقد ذوق کردی همش حرفای بزرگ بزرگ میزنی و مثلا میگی الان با وایبر میفرستم و فلان بازیتو برام شیر ایت کن. و ازین حرفا ...یه ذوقی هم داری ک باهاش زنگ بزنی ب باباییو بهش بگی برات مثلا بستنی بیاره... تازه با تبلتت از همه هم عکس گرفتی ...دیشب از ذوقت تا ساعت دو بیدار بودی و باهاش بازی میکردی بعدم بقلش گرفتی و چسبوندی ب خودت و خوابیدی.. خواستم ب بهانه شارژ ازت بگیرم و بذارم کنار ولی گفتی نع ... اخر دستم گذاشتیش رو بالشت و خوابیدی... دورت بگردم اگه میدونستم اینقد دوست داری زود تر میخریدیم ...

ولی پسرم فعالیت کردن یادش,نرفته. میگیره دستشو مثل فرمون ماشین  میتابونه و بدو بدو میکنه و بیب بیب مثلا بوق میزنه . این بازیو با هرچی بازی میکنی حتی قاشق کفگیرای من .... از بچگی ب این بازی علاقه داشت ... ;-)

خلاصه اینکه پسرم با بچه ها بازی کردن و تاب و سرسره بازی و بدو بدو کردن تو طبیعت یادت نره . از بچگیت خاطره بساز . یه طوری زندگی نکن ک وقتی بزرگ شدی فقط بازیای کامپیوتری از بچگیت یادت بیاد ...

در اخر پسر گلم ب تبلت میگی هب تب ... تازه اینم بعد کلی اموزش ... اولش ک میگفتی هب تاب ینی لپتاپ... ماچ

 

میدونی ک عشقم بازم مثل همیشه عاشقتم یکی یه دونه ی من....

 

 

 



تاريخ : شنبه 6 تير 1394 | 13:20 | نویسنده : مامانی

این روزا همش تو فکر سور و سات عروسی هستیم . عمه ها هردو دارن عروس خانم میشن . خیلی کیف داره حالو هوامون عوض شده . خونه میبینن ...خونه میگیرن... جهاز میخرن... همش حرفای قشنگ از اغاز ها میشنویم ... خلاصه خیلی خوش میگذره . فقط حیف ک هردو هم زمان دارن عروس میشن . اگه یکم فاصله بود ذوق تک تکشونو جداجدا داشتیم و یک مدت یه بار یه تحول ایجاد میشد ولی الان انگار زود تموم میشه و ما لذتشو کم میبریم. ولی بهر حال قسمت این بوده و ماهم براشون از ته دل ارزوی خوشبختی و ارامش در زندگیشونو داریم. 

حالا بحث اینه ک مفهوم عروسی برات یکم تغییر کرده. یکم گیج شدی . بعضی وقتا فک میکنی خونه گرفتن ینی عروسی... بعضی وقتا فک میکنی تمیز کاری خونه یعنی عرسی . گاهی خرید کردن رخت و لباس گاهی رفتن ب خونه ی عمه ویدا برات این مفهومو داره از بس همش حرف عروسیهمژه

تازگیام ک همش بمن میگی عروس خانوووووووووم.....بعد میگی توهم بمن بگو اقا داماااااادنیشخند دورت بگردم داماد کوچولوووو...ماچ

اینم یه عکس از غش خنده ت با اسکوترت

 

بازم مثل همیشه دوستت دارم عشقم ... 

خدایا هر کی پسر نداره بهش بده یه قند عسل  ک ببینه چ لذتی داره مادر یه پسر شیرین بودن ....

 

گل زندگیم



تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 23:32 | نویسنده : مامانی

پسر قشنگم این روزها خیلی اتفاق افتاده . اولیش اینه ک تو دیگه دوست نداشتی بری مهد و میگی دیوار صورتیاش اذیتت میکنه. اصلا تو مهد شاد نبودی و بعد از اینکه خاله مینا بدلیلی دیگه نیومد تو هم ب اصرار نمیخواستی بری. خیلی از مهد دلزده شدی و این واقعا نگرانم میکنه. 

راستی یه تولد الکی هم واسه تون تومهد گرفتن همه مامانا واسه بچه خودشون ی هدیه گرفتن . اون کادو خشگله ک روبان صورتی داره هم مال تو هستش . بگما کلی دل بچه ها رو هم اب کرده بوده و همه میخاستن ک مال اونا باشه...چشمک

 

تولد توی مهد

 

یه روزم ک رود خونه ی زادگاهت پر اب بود رفتیم سی وسه پل قایق سواری . وای که چقد دوست داشتی و همه ش میگفتی من میخام فرمونو بگیرم. اون روز با لحن دل اب کنی میگفتی بابا میخاد ببرمو سه پل سه پل ....از خود راضی

 

 

سه پل سه پل

 



تاريخ : چهارشنبه 30 مهر 1393 | 19:56 | نویسنده : مامانی

دیروز هم مثل همیشه اومدم دنبالت که از مهد بیایم خونه . همینطور ک پشت سرم متفکرانه راه میومدی  یهو گفتی مامااان  من  پول ندارم که ......... پول بده ... دلخور  و چند بار پشت سر هم تکرار کردی . گفتم پول میخای مامانی ؟ گفتی اره . پول بده ... دست کردم تو گیف و یه اسکناس یهت دادم ... تو هم با ذوق گذاشتیش تو جیب کوچولوت . محبتزیبازیبا

عصر با عمه ایدا بیرون بودیم ک عمه کیف جدید منو دید و گفت کیف گرفتی گفتم اره کیفم خراب شده بود دیگه ... اینو خریدم . تو گفتی مامان کیف نداشتی ؟ گفتم نه ... و تو ساکت شدی و رفتیم . متفکر

شب که اومدیم خونه بدو بدو رفتی سر جیبت و اسکناسی ک ظهر ازم گرفته بودی و دادی بهم گفتی مامان بیا پول بهت بدم  برو کیف بخر برا خودت ... کیف نداری ....زیبا

منمحبتبغلبوسمحبت

توفرشتهزیبازیبازیبا

خیلی بوست کردم و چققققققققققققققققققققد این حرف و دقتت متحیرم کرد و از تههههههههههههههههه قلبم خوشحالم که پسر سه سالم اینقد عاقل و مهربونه و اینقد منو دوست داره .

فدات بشم جیگرممممممممم...........

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 9:21 | نویسنده : مامانی

اولین اردو ........گردش رفتن بدون  مامان و بابا ... دومین احساس استقلال... اولیشو که یادته؟ اولین روز مهدت بود...آرام

توماشین  یکم عقب تر از در مهد نشستم . نه برای اینکه تو نیاز داشته باشی نه ... اینبار من نیاز داشتم . پای رفتن نداشتم . نیاز داشتم ببیتم مواظبتن...میخواستم ببینم خوشحالی ... با بچه ها و مربیات بهت خوش میگذره ...خطا

بلاخره صدای بچه ها اومد "  خودمو اماده کردم و دوربین گوشیمو روشن کردم و فیلم گرفتم یکم مکث و خاله مهسا اومد بیرون و بچه های پیش دبستانی .... کوچولوی من  3 سالشه و قاطی این بچه ها نیست ... شاید سه سال واسه هر روز زود بیدار شدن و این تجربه ها خیلی کمه ولی دنیا خیلی در حال پیشرفته عشقم باید یاد بگیری....... تجربه کنی و مستقل بشی.... من و همسنای من وقتی سه سالمون بود تو بقل مامانمون میخابیدیم و ساعت ده و یازده بیدار میشدیم و کارتونو صبحونه و بازی تو حیات یا کوچه و دختر همسایه و خلاصه دنیامون فرق میکرد و لی بچه های ما اپارتمان و تبلت و گوشی و کامپوترو دوستاتونم که بچه های مهد کودک و خاله ها..... رنگ دنیاهامون عوض شده ..... دنیای ما افتابی  تر بود ...غمگین

اینبار صدای خاله مینا میاد . من دوباره گوشیمو روشن کردم . همه اومدن بیرون ... با خاله مینا رفتن ولی سامیار کوش ؟آرام اره تو در ایستاده و مثل نماینده ها  دستاشو باز کرده جلو بقیه بچه ها که نیان بیرون و میگه در بسته س ... اجازه نمیدم برید ... حتی به بچه بزرگترا هم همینو میگفتخندونکزبان بعد خانم درخشانی مدیرتون شخصا دستتو گرفت و برد . تمام مسیر تا مینی بوستون انگار ابری بودی . اخما تو هم و بغض...رفتی سوار شدی و انگار خیالم راحت شد . اروم اومدم پیش مینیبوس که از مربیت بپرسم همه چی ارومه که دیدم  نخیررررررررر اروم نیست .... سامیار من نمیدونم ار کجا ماشینو دیده و شناخته و گررررررررررررررررررریه که مامانو میخاااااااااااااااااااااااااامگریه

خلاصه به هر روشی بود بردنت و تو گریه میکردی و تا برگردی جیگرم کباب بود . ولی میدونستم الان اروم میشی و بهت خوش میگذره ...

ساعت 12:45 دقیقه برگشتید و باهم رفتیم خونه.

اینم از اولین گردشت بدون منو بابا .............

پسرم  ......گلم .........مثل همیشه بدون که عاشقتم ............محبتبغلبوس

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 24 مهر 1393 | 22:00 | نویسنده : مامانی

سلام گل پسر نازم. بعد از مدت زیادی اومدم  وبلاگتو به روز کنم . نمیدونم شاید تنبلی کردم  ... شاید واقعا فرصت نکردم ...

اول مهر 93 از راه رسید ... وپسر قشنگم اولین دوری از خانواده رو تجربه کرد... دوتایی خیلی گشتیم دنبال جایی که هم من محیطشو بپسندم و محیط مناسب و سالمی باشه . هم کادر با تجربه  داشته باشه و هم اموزش هاش مناسب باشه و هم اینکه شما راحت باشی و با کادر و محیطش ارتباط بر قرار کنی...

بلاخره مهدعفیفه اولین مهدت  و خاله مینا اولین خاله ی مهربونت شد .

اول مهر یه جشن بود که با مامانا میرفتید ولی صندلیا شما از ما جدا بود که شما نرفتی و پیش من ایستادی و تا یه قدم  فاصله میگرفتم اشششششک و گریه ه ه ه ه ه ه ...گریه

از روز بعد کلاساتون اغاز شد . اول صب به اتفاق  بچه های دیگه سمفونی گریه راه انداختید . دیدم هر لحظه بجا اروم گرفتن بیشتد بهم میچسبیو گریه میکنی . ازت دل کندم و رو دلم پا گذاشتم و مدیرتون سریع متوجه شد بغلت کرد و برد داخل. تو حیات موندم تا ساعت 10.5 ک توبلت گرفتم . روز بعد هم همینطور بود وبعد جمعه رسید و شنبه هم گریه و یکشنبه سرما خوردی .... تا شنبه ی بعد نرفتی و دوباره شنبه همه چی از اول  ل ل لگریه

انقدر هم تعطیلی خورد به اول مهر که تا خواستی عادت کنی  ....

اما یهویی گریه نکردی و خودت با رضایت وفتی درو بار کردی گفتی سلااااام ... من اومدم ....

راستی این وسط عید قربان هم گرفتن که با لباس مهمونی رفتید و صورتتونو  نقاشی کردن که بازم تو نگذاشته بودی و نصفه موند . به همین دلیل ازت عکس نگرفتنشاکی

تا الان که خیلی راضی هستی ...

شنبه هم دارن میبرنتون اردو سینما سپاهان فیلم شهر موشها ... خیلی نگرانم این اولین گردش دور از خانواده ته و اولین باره که سینما میری . ما نمیرفتیم از بعد از تولدت  چون تو اذیت میشدی و حوصله ت سر میرفت ...حالا خدا کنه اذیت نشی و خاله هاتو کلافه نکنی . ایشالا بهت خوش بگذره . خدایا خیلی نگرانم همش اتفاقای بد میاد جلو چشمم ...غمگینترسوخطا

خدایا پسرمو به تو میسپارم ... هم الان هم همیشه ...

اینم عکسای مهد رفتن...

 

 

 

 

روز اول مهر روز جشن و اخمای در همو چهره ی نگران

 

 

 

 

 

بوسمثل همیشه عاشقتم پسرم

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | 12:15 | نویسنده : مامانی

پسر قشنگ و شیرینم . این روزا اینقدر شیرین حرف میزنی که گاهی دلم برات ضعف میره . با عشق نگاهت میکنم و هر بار که از بودنت سر شار میشم ارزو مبکنم همه ی کسایی که  هنوز موفق نشدن  پاره ی تنشونو داشته باشن خدای مهربون از این نعمت  بی بهره شون نذاره و یه روز خیلی قشنگ در حالی که اصلا انتظارندارن یه هدیه ی کوچولو بیاد تو دلشون... همونطوری که تو اروم و بی سر صدا اومدی تو دلم خوابیدی و شدی جگر گوشه ی منو بابایی ....

آمین.....................فرشته

میدونی دعا کردن و خیر خواه بودن خیلی احساس ارامش به ادم میده پسرم ...

هر وقت دلت گرفته ...هر وقت استرس داری هر وقت از همه چیز و همه کس شاکی بودی یادت باشه عشقم کینه و نفرین دل ادمو سیاه میکنه ولی  اینکه فکر کنی به نعمتایی که داری و دعا کنی برای اون کسایی که اون نعمتو ندارن هم سبک میشی و هم میبینی دیگه عصبانی نیستی .... این یه رازه بین منو تو  باشه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چشمک

این روزا دم عیده ... لباسای خوشگلتو خریدی و از همه بیشتر ذوق کفشاتو داری ... چون خودت میتونی بپوشیشون و چسباشو ببندی ... البته بارم نیاز داری که تمرین کنی چون بعدش ما باید کمی چسباشو محکم کنیم برات ....

یکی از اشناهامون باعث شد لپ تاپ ویروسی بشه و ما نتونیم مموری هارو بهش وصل کنیم اینه که فعلا نمیتونیم عکسای نازتو تو وبلاگت بذاریمگریهعصبانی

یه کار جالبی که کردی :

خونه عزیز بودیم که عزیز داشت بهت غذا میداد و تو خواستی بهش بگی لقمه کوچولو بهت بده  چشماتو ریز کردی و لبت و یه وری کردی و انگشت کوچیکه تو نشونش دادی گفتی کوچولو و و و و و .......... بعد از اینکه کلی خندیدیم عزیز بهت گفت لقمه بزرگ کدومه ؟ تو هم شستتو نشون دادی  چشماتو باز کردی  بالپ باد کرده و لب غنچه و صدای کلفت تر از همیشه ات گفتی بزرگ گ گ گ گ.......خندهقهقهه

 

یه شب هم من داشتم برنامه تلویزیونی مورد علاقه امو میدیدم  و بابایی هم طبق معمول جلو تلویزیون خواب بود . من تموم توجهم به  تی وی بود و تو هم ذوق اتاقتو داشتی که عصرش تغییر دکور داده بودم برات ... با اصرار و کلی خون به جیگر کردن من موفق شدی منو بردی تو اتاقت ...  میخواستی پیشت بشینم و تو بازی کنی ... بهت گفتم من میخوام تی وی ببینم ... تو هم با تخیل قوی خودت کنترل فرضیتو به طرف پنجره بزرگ اتاقت گرفتی و با دهنت صدا در اوردی و گفتی  تیوی دون  روشن شددددددددددد  ببین !

خنده

با یه ذوقی این کارو کردی و این حرفو زدی که باعث شد بشینم و باهات کلی بازی کنم ...بغلمژهماچقلب

 

 

عاشقتم عشقم ...

 



تاريخ : يکشنبه 1 دی 1392 | 13:11 | نویسنده : مامانی

سامیار گل مامان

امروز اولین روز از ماه تولد منه ...

یه عالمه تعییر و تحولات در پیش داریم که مهم ترینش تعویض ماشینمونه ... نمیدونم عکس العملت چه خواهد بود تا امروز هرچی عکس ٢٠٦ خاکستری میدیدی میگفتی ماشین بابا ....... اگر بیرون رفته بودیم به خوبی ماشینمونو از ماشینای هم شکل و رنگش که اطرافش پارک کرده بودن تشخیص میدادی . هم ماشین  ما و هم ماشین بابا جون  اینا رو ... از وقتی بار دار شدم و اومدی تو دلم همین ماشینمون بوده تا الان .

جمعه ی گذشته که با خاله صبا اینا رفته بودیم باغشون و اونا ماشینشون سفید بود هی با لحن دل اب کنی میگفتی :

مامان .... اییا ...بیم ماشین سفیییییید..... مژه صورتت هم این شکلی میکردی ...

حالا بابایی میخواد ماشین سفید بخره برات چشمک اما دلیلش دل خواستن تو نیستا .....خنده

اینم ٢تا عکس از تو و نیوشا تو باغ خاله صبا اینا :

 

 

1

 

 

 

 

2

 

 

 

 دیشب هم سومین شب یلدا  پسرم بود  .رفتیم خونه عزیز و آآ (اقا )  حسابی بازی کردی ولی پسر پر خوری نیستی  وچیزی هم بهم نریختی ............ یه پارچه اقا بودی  دیشب ... همیشه هستی...ماچ

بابایی زحمت کشید و یه ماشین بنز خوشمل هم برات خرید و بهت هدیه داد ... از طرف هردومون  چشمک 

 

اینم عکسا دیشب  ٣٠ ادز ٩٢

سفره شب یلدا

 

1

سامیار و بنزش  مثل جوایز قرعه کشی بانکه نیشخند

 

66

 

نون خامه ای

 

سامیار در حال نانای ........... به قول خودش  :  اوووووووووووووووه  اییا ..............تشویق

 

نانای 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد